تبلیغات
www.ms65.ir - مطالب مطالب جالب و پند آموز
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

محل تبلیغ شما



ارزیابی عملکرد

پسر كوچكی وارد مغازه ای شد،

 

جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد

 

 و بر روی جعبه رفت تا دستش به دكمه های تلفن برسد

 

و شروع كرد به گرفتن شماره.

 

مغازه دار متوجه پسر بود

 

 و به مكالماتش گوش می داد.

 

پسرك پرسید: خانم،

 

 می توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن های

 

 حیاط خانه تان را به من بسپارید؟

 

زن پاسخ داد:

 

 كسی هست كه این كار را برایم انجام می دهد!

 

پسرك گفت:

 

خانم، من این كار را با نصف قیمتی كه او انجام می دهد

 

انجام خواهم داد!

 

زن در جوابش گفت

 

كه از كار این فرد كاملا راضی است.

 

پسرك بیشتر اصرار كرد و پیشنهاد داد:

 

خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه

 

 را هم برایتان جارو می كنم. در این صورت شما

 

 در یكشنبه

 

 زیباترین چمن را در كل شهر خواهید داشت.

 

مجددا زن پاسخش منفی بود.

 

پسرك در حالی كه لبخندی بر لب داشت،

 

 گوشی را گذاشت.

 

مغازه دار كه به صحبت های او گوش داده بود

 

 به سمتش رفت و گفت: پسر...،

 

 از رفتارت خوشم آمد؛

 

 به خاطر اینكه روحیه خاص و خوبی داری

 

 دوست دارم كاری به تو بدهم.

 

پسر جواب داد:

 

نه ممنون، من خودم کار دارم

 

 و فقط داشتم عملكردم را می سنجیدم.

 

 من همان كسی هستم كه برای این خانم كار می كند!

 

 

آیا ما هم میتوانیم چنین ارزیابی از كار خود داشته باشیم؟

منبع: http://www.fvshth.blogfa.com/




:: مرتبط با: مطالب جالب و پند آموز ,
ن : محمد صادقی
ت : یکشنبه 24 آذر 1392

دل خوش ازآنیم که حج میرویم* غافل از اینیم که کج میرویم

کعبه به دیدار خدا میرویم* او که همینجاست کجا میرویم؟؟

حج به خدا جز به دل پاک نیست* شستن غم از دل غمناک نیست

 دین که به تسبیح و سر وریش نیست* هر که علی گفت که درویش نیست

صبح به صبح در پی مکر و فریب*شب همه شب گریه و ام الیجیب !!




:: مرتبط با: مطالب ادبی , مطالب جالب و پند آموز ,
ن : محمد صادقی
ت : جمعه 14 مهر 1391

دانلود صد داستان عبرت آموز در ۱۰۱ صفحه

صد داستان‎

نام کتاب : صد داستان عبرت آموز در ۱۰۱ صفحه

نویسنده : امیر

ناشر :  پارس بوک

زبان کتاب :  پارسی

تعداد صفحه :  ۱۰۱

قالب کتاب : PDF

حجم فایل :  ۸۸۳   کیلوبایت

توضیحات : مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او می‌خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می‌کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می‌کنی؟ دختر گفت: می‌خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می‌خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می‌شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: می‌خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست! مرد دیگرنمی‌توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد! شکسپیر می‌گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می‌آوری، شاخه ای از آن را همین امروز بیاور

کتابهای مشابه :



منبع: http://www.parsbook.org



:: مرتبط با: دانلود کتاب , مطالب جالب و پند آموز ,
ن : محمد صادقی
ت : چهارشنبه 22 شهریور 1391

در ایتالیا مردی قصد ازدواج داشت. پس به یک شرکت مراجعه کرد که روی آن نوشته بود «بنگاه ازدواج». مرد در را باز کرد و وارد اتاقی شد که دو در داشت. روی یکی نوشته شده بود «زیبا» و روی دیگری «نا زیبا». در زیبا را فشار داد و وارد اتاق شد. دو در دیگر دید، روی یکی نوشته شده بود کدبانوی خوب و روی دیگری شلخته. او از در کد انوی خوب وارد شد. در آن جا دو در دیگر بود که روی یکی «جوان» و روی دیگری «پا به سن گذاشته» نوشته شده بود. از در جوان وارد شد. ته اتاق آینهء دیواری بزرگی دیده می شد که روی آن این جمله نوشته شده بود: با چنین ادعا و هوس ها، بهتر است اول خودتان را در این آینه نگاه کنید!




:: مرتبط با: مطالب جالب و پند آموز ,
ن : محمد صادقی
ت : سه شنبه 17 مرداد 1391
استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به یك چالش ذهنی کشاند...

 آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
 شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:
"بله او خلق کرد"
 استاد پرسید:
 "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد:
"بله, آقا"
 استاد گفت:
 "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است!"
 شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
 شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
 استاد پاسخ داد: "البته" شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
 استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
 شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند......


برای دیدن بقیه ی مطلب روی ادامه ی مطلب کلیک کنید



ادامه مطلب

:: مرتبط با: سخن بزرگان , مطالب جالب و پند آموز ,
ن : محمد صادقی
ت : شنبه 27 خرداد 1391

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص، دروغ و خیانت، جاهطلبی و قدرت. هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد.بعضیها تکهای از قلبشان را میدادند و بعضی پارهای از روحشان را. بعضیها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگیشان را .شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم میداد. حالم را به هم میزد،انگار ذهنم را خواند، موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم، فقط گوشهای بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا میکنم، نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم چیزی از من بخرد، میبینی آدمها خودشان دور من جمع شدهاند .جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک تر آورد و گفت: البته تو با این ها فرق میکنی. تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات میدهد. این ها سادهاند و گرسنه. با هر چیزی فریب میخورند .ساعتها کنار بساطش نشستم. تا این که چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم. با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.به خانه آمدم و در جعبه کوچک عبادت را باز کردم. اما توی آن جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم .دستم را روی قلبم گذاشتم، نبود. فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتهام.تمام راه را دویدم، تمام راه لعنتش کردم، تمام راه خدا خدا کردم. میخواستم یقهی نامردش را بگیرم، عبادت دروغیاش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.به میدان رسیدم. اما شیطان نبود. نشستم و های های گریه کردم، از ته دل .اشکهایم که تمام شد، بلند شدم، بلند شدم تا بی دلیام را با خود ببرم، که صدایی شنیدم... صدای قلبم را . پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه قلبی که پیدا شده بود.    

منبع:  http://zbzb.blogfa.com/




:: مرتبط با: مطالب جالب و پند آموز ,
ن : محمد صادقی
ت : دوشنبه 10 بهمن 1390

داستان عجیب فلمینگ

 
الکساندر فلمینگ
اسمش فلمینگ بود. کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد.
وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.
روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد. نجیب زاده گفت: ” میخواهم ازتو تشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.”
کشاورز اسکاتلندی گفت: “برای کاری که انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد.” در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید:” این پسر شماست؟”
کشاورز با غرور جواب داد : “بله”
نجیب زاده گفت: ” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد.
بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد. سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد.فکر میکنید چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین. و میدونید اسم پسر نجیب زاده چه بود؟ وینستون چرچیل.



:: مرتبط با: مطالب جالب و پند آموز ,
ن : محمد صادقی
ت : چهارشنبه 23 آذر 1390

 ممكن است خیلی از شما این معمای جالب را شنیده باشید . ولی برای آن كسانی كه این معمای جالب را تا به حال نشنیده اند می­نویسم ...

دو اتاق در مجاورت هم قرار دارند. هر کدام یک در دارند ولی هیچکدام پنجره ندارند. درهایشان که بسته باشد درون اتاقها کاملا تاریک است. در یک اتاق سه چراغ برق به توانهای ۱۰۰، ۱۱۰ و ۱۲۰ وات و در اتاق دیگر سه کلید برق مثل هم وجود دارد. ما نمی دانیم کدام کلید کدام چراغ را روشن میکند (مثلا نمیدانیم آیا کلید وسطی مربوط است به چراغ وسطی یا به چراغهای دیگر اما بطور قطع میدانیم که هر کدام از کلید ها یکی از چراغها را روشن میکند. همچنین ترتیب چراغها را هم نمیدانیم) شما معلوم کنید که هر کلید مربوط به کدام چراغ است. برای اینکار و در شروع، شما باید در اتاق کلیدها باشید و کار را از آنجا شروع کنید. شما میتوانید هر چند مرتبه که بخواهید کلیدها را روشن و خاموش کنید. اما شما تنها هستید و نمیتوانید از کسی کمک بگیرید و هیچگونه وسیله ای هم خواه برقی خواه غیر برقی به همراه ندارید و مهمتر از همه اینکه شما حق ندارید بیش از یکبار وارد اتاق چراغها شوید و وقتی که وارد شدید و بیرون آمدید، دیگر نمیتوانید مجددا وارد آن اتاق بشوید.

این معما را بیل گیتس در سال 2002 طراحی کرد تا از بین 100 مهندس یکی را برای شرکتش انتخاب کند.

حال بفرمایید که هر کلید کدام چراغ را روشن می کند؟

اول به مخت فشار بیار بعد جواب خودتو با جوابش در ادامه مطلب مقایسه کن!!!


منبع:http://www.qomit.blogfa.com

ادامه مطلب

:: مرتبط با: مطالب آموزشی , مطالب جالب و پند آموز , معما ,
ن : محمد صادقی
ت : جمعه 11 آذر 1390

مرد ی دنبال زن کاملی می گشت و تمام دنیا رو گشت . و بالاخره پیر شد،

ازش پرسیدن تو همه دنیا رو گشتی نتونستی زن کامل رو پیدا کنی؟

گفت چرا اما اون هم دنبال مرد کامل بود




:: مرتبط با: مطالب آموزشی , مطالب ادبی , مطالب جالب و پند آموز ,
ن : محمد صادقی
ت : پنجشنبه 10 آذر 1390
درس زندگی
دختر کوچولو و پدرش از رو پلی میگذشتن.
پدر یه جورایی می‌ترسید، واسه همین به دخترش گفت: عزیزم، لطفا دست منو بگیر تا نیوفتی تو رودخونه.
دختر کوچیک گفت: نه بابا، تو دستِ منو بگیر
پدر که گیج شده بود با تعجب پرسید: چه فرقی می‌کنه؟
دخترک جواب داد: اگه من دستت را بگیرم و اتفاقی برام بیوفته، امکانش هست که من دستت را ول کنم. اما
اگه تو دست منو بگیری، من، با اطمینان میدونم هر اتفاقی هم که بیفته، هیچ وقت دستم رو ول نمی‌کنی.
در هر رابطه دوستی‌ای، ماهیت اعتماد به قید و بندهاش نیست؛ به عهد و پیمان‌هاش هست. پس
دست کسی رو که دوست داری رو بگیر، به جای این که توقع داشته باشی اون دست تو رو بگیره.....!ا



:: مرتبط با: مطالب آموزشی , مطالب جالب و پند آموز ,
ن : محمد صادقی
ت : پنجشنبه 10 آذر 1390

جملات زیبا و پرمعنی (به سلامتی تو)

 

سلامتی رفیقی که تو رفاقت کم نزاشت ولی کم برداشت تا رفیقش کم نیاره

*******

سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه . . .

*******

به سلامتی اون دلی که هزار بار شکست ولی هنوزم شکستن بلد نیست . . .

*******

به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها و مشکلات

به جای اینکه تَرکمون کنن درکمون می کنن . . .

*******

سلامتی اونایی که

درد دل همه رو گوش میدن

اما معلوم نیس خودشون کجا درد دل میکنن . . .

*******

به سلامتی اون رفتگری که تو این هوا داره به عشق زن بچش

کوچه و خیابون رو جارو میزنه که یه لقمه نون حلال در بیاره . . .

*******

سلامتی اونایی که تو این هوای دو نفره با تنهاییشون قدم میزنن  . . .

*******

به سلامتی اونهائی که دوست دارم رو درک می کنند

و اونو به حساب کمبودهات نمی ذارن . . .

*******

به سلامتی اونی که باخت تا رفیقش برنده باشه . . .

*******

به سلامتی همه باباهایی که

رمز تموم کارتهای بانکیشون شماره شناسنامشونه !

*******

به سلامتی کسی که هنوز دوسش داری

ولی دیگه مال تو نیست . . .

*******

سلامتی مادر

که وقتی غذا سر سفره کم بیاد

اولین کسی که از اون غذا دوس نداره خودشه . . .

*******

به سلامتی همه اونایی که خطشون اعتباریه ولی معرفتشون دایمیه!

*******

به سلامتی اونایی که به پدر و مادرشون احترام میذارن و میدونن تو خونه ای که

بزرگترها کوچک شوند؛ کوچکترها هرگز بزرگ نمیشوند . . .

*******

به سلامتی مادر که بخاطر ما هیکلش به هم خورد !

*******

به سلامتی کسی که دید تو تاکسی بغلیش پول نداره

به راننده گفت :پول خورد ندارم مال همه رو حساب کن.!

*******

 به سلامتی بیل!

که هرچه ‌قدر بره تو خاک، بازم برّاق‌تر می‌شه . . .

*******

 به سلامتی سیم خاردار!

که پشت و رو نداره

*******

به سلامتی اونی که بیکسه، ولی ناکس نیست . . .

*******

به سلامتی اونایی که

چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه

چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه . . .

*******

به سلامتی حلقه های زنجیر

که زیر برف و بارون میمونن زنگ میزنن ولی هم دیگه رو ول نمیکنن . . .

*******

گل آفتابگردان را گفتند:

چراشبها سرت را پایین می اندازی؟

گفت :ستاره چشمک میزند، نمیخواهم به خورشید خیانت کنم

به سلامتی همه اونایی که مثل گل آفتابگردان هستند . . .

*******

به سلامتی همه ی اونایی که مارو همین جوری که هستیم دوس دارن . . .

*******

بسلامتی اون دختری که حاضر زیر بارون خیس بشه ولی‌ سوار ماشین هیچ پسری نشه . . .

*******

به سلامتی کسی که وقتی بردم گفت :

اون رفیق منه

وقتی باختم گفت :

من رفیقتم  . . .

*******

به سلامتی کسی که بهش زنگ میزی..خوابه

ولی واسه این که دلت رو نشکنه

میگه:خوب شد زنگ زدی.باید بیدار میشدم . . .

*******

به سلامتی‌ اون بچه‌ای که شیمی‌ درمانی کرده همه ی موهاش ریخته

به باباش میگه بابا من الان شدم مثل رونالدو یا روبرتو کارلوس؟

باباش میگه قربونت برم از همه اونا تو خوش تیپ تری . . .

*******

به سلامتی‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته

بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی‌

انگشت کوچیکهٔ عشقم هم نیستی . . .

*******

به سلامتی اونایی که

چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه

چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه . . .

*******

به سلامتی دریا که همه با لبش خاطره دارن !

*******

به سلامتی همه اوونایی که

دلشون از یکی دیگه گرفته

ولی برای اینکه خودشون رو آروم کنن

میگن بخاطره غروب پاییزه . . .

*******

بسلامتی با ارزش ترین پول دنیا “تومن”

چون هم تو هستی توش، هم من . . .

*******

به سلامتی اونایی که اگه صد لایه ایزوگامشون

هم بکنن بازم معرفت ازشون چیکه میکنه . . .

*******

سلامتی اونایی که دوسشون داریم و نمیفهمن !

آخرشم دق میدن مارو !

*******

سلامتی همه کلاس اولی ها که تازه امسال یاد میگیرن سلامتی درسته نه صلامتی!

*******

بسلامتیه اون پسری که خواست آدم بشه

ولی یه دختر اومد تو زندگیش و نذاشت

همیشه پای یک زن در میان است !

*******

سلامتی پسر بچه های قدیم که پشت لبشونو با ذغال سیاه می کردن

که شبیه باباهاشون بشن

نه مثل جوونای امروز ابروهاشونو نازک می کنن که شبیه ماماناشون بشن !

*******

به سلامتی مهره های تخته نرد که تا وقتی رفیقشون تو حبس حریف به احترامش بازی نمی کنن !.......به سلامتی کسیکه تو خیالمونه ولی بیخیالمونه...

 

*******


به سلامتی دوست خوبی که

مثل خط سفید وسط جاده است,

تکه تکه میشه

ولی بازم پا به پات میاد

*******

 

به سلامتی باغچه ای که خاکش منم گلش تویی و خارش هرچی نامرده

و در آخر به سلامتیه دوست نازنینی که گفت:

قبر منو خیلی بزرگ بسازین. چون یه دنیا ارزو با خودم به گور میبرم !

*******

 (به سلامتی تو)

 




:: مرتبط با: مطالب جالب و پند آموز ,
ن : محمد صادقی
ت : چهارشنبه 9 آذر 1390

آرامش

گوش کن!!!

تسلیم نشو،آینده را ببین،مثبت بمان و همه تلاشت را بکن

هرگاه در سخت ترین شرایط زندگی گیر کردی فقط بگو

خدایا چه درسی باید از این وقایع بگیرم

آهنگساز زندگی خود باش

در مورد واقعیت زندگی خویش تجدید نظر کن ،

شما دیگر به آهنگ دیگران نخواهید رقصید

شما آهنگساز خواهید شد و طراح و جوهر معنوی شما

حرکات آن رقص را مشاهده می کند

روشهایی که تاکنون داشته اید برای امنیت زندگی شما لازم بوده و شما به آنها احترام

می گذارید،شما گذشته را مورد داوری قرار نداده و آن را رد نمی کنید،

شما فقط تصمیم دارید که بالاتر روید، در سطح جدید شما خود آهنگساز خود بوده و گامهایی را که خود می آفرینید جدا از گذشته خویش برخواهید داشت.

برگرد و به زندگی نگاه کن!

یه صفحه است،صفحه بازی مار و پله،

چرا تو زندگی را فراموش می کنی؟

ممکنه تو خونه ای بایستی که نیش مار تو رو به عقب برگردونه!

چرا توی زندگی همیشه منتظر پله ای؟ و با یک با نیش زدن،چرا باز تاس نمی ریزی؟

اگر حریف زودتر از تو به خانه رسید و صفحه بازی تورا برای همیشه ترک کرد،

فقط یادت باشه که تو بازم فرصت تاس انداختن داری...




:: مرتبط با: مطالب جالب و پند آموز ,
ن : محمد صادقی
ت : جمعه 19 شهریور 1389

زندگی

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. درهمان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهیگیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کم.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهیگیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن،

خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم،

تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.

اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا" اضافه می کنی،

اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک.... اونجاست که دست به کارهای مهم تری میزنی...

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کارمیلیون ها دلار برای عایدی داره.

ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که میتونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی!

 




:: مرتبط با: مطالب جالب و پند آموز ,
ن : محمد صادقی
ت : پنجشنبه 18 شهریور 1389
 


Google

در این وبلاگ
در كل اینترنت







مترجم سایت

ابتدا نیت كنید

سپس برای شادی روح حضرت حافظ یك صلوات بفرستید

.::.حالا كلید فال را فشار دهید.::.

برای گرفتن فال خود اینجا را كلیك كنید
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ